خرید بک لینک
مامان! تمام زندگی ام درد می کند دارد چه کار با خودش این مرد می کند ؟! دارد مرا شبیه همان بچّه ی لجوج که تا همیشه گریه نمی کرد می کند این باد از کدام جهنّم رسیده است که برگ، برگ، برگ مرا زرد می کند هی می رسد به نقطه ی پایان، به خودکشی یک لحظه مکث، بعد عقبگرد می کند ابری ست غوطه ور وسط خواب های مرد که آتش نگاه مرا سرد می کند بی فایده ست سعی کنم مثلتان شوم دنیای خوب ! باز مرا طرد می کند هی فکر می کنم... و به جایی نمی رسم هی فکر می کنم... و سرم درد می کند

برچسب: دارد چکار با خودش این مرد می کند, نویسنده: امیر نوری تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 17:37

سبزه ها را گره زدم به غمت غم ِ از صبر بیشترu2005شده ام سال ِ تحویل ِ زندگیت به هیچ سیزده های درu2005بهu2005در شده ام سفره ای از سکوت می چینم خسته از انتظار و دوری ها سال هایی که آتشم زده اند وسط چارشنبه سوری ها بچّه بودم... و غیر عیدی و عشق بچّه ها از جهان چه داشته اند ؟! در ِ گوشم فرشته ها گفتند لای قرآن «تو» را گذاشته اند ! خواستی مثل ابرها باشی خواستم مثل رود برگردی سیزده روز تا تو برگشتم سیزده روز گریه ام کردی ماه من بود و عشق دیوانه ! تا که یکدفعه آفتاب آمد ماهی قرمزی که قلبم بود مُرد و آرام روی آب آمد پشت اشک و چراغu2005قرمزها ایستادم! دوباره مرد شدم سبزه ای تو

برچسب: سبزه ها را گره زدم به غمت,شعر سبزه ها را گره زدم به غمت,سبزه ها رو گره زدم به غمت, نویسنده: امیر نوری تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 17:37

غزل ... نگاه ... سکوت ... آفتاب ... پنجره ... تو ... نه ! نثرنیست، نه ! درهم شکسته شاعرتو در آفتاب غزل بارها بخار شده و باز گریه نموده فقط به خاطر تو کسی نیامده هرگز برای بدرقه اش و آب ریخته پشت خودش مسافر تو ! نگاه کن که چه بی ریشه راه افتاده خلاف حرکت طوفان، گل مهاجر تو اگر چه نیمه پنهان ماه تاریک است همیشه وسوسه انگیز بوده ظاهر تو شهاب سوخته دل به هر دری زده است مگرعبور کند روزی از مجاور تو پلیسها همه در جستجوی خود هستند که گم شدست خیابان درون عابر تو ...

برچسب: تويتر,تولدت مبارک,توم وجيري,تویتر,توت,تولد,تونس,تور گرجستان,تور استانبول,توفي, نویسنده: امیر نوری تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 15:56

زندگی چیز چسبناکی بود مثل این روزهای بی فردا زندگی چیز چسبناکی بود مثل اینکه: چرا... چرا... و چرا؟! زندگی چیز چسبناکی بود که به تقویم چنگ می انداخت مثل تردیدهای من غمگین مثل کابوس های تو تنها! زندگی... راستی سلام عزیز! چقدَر «من» حواس پرت شده نامه دادن چقدر سخت شده مثل فریاد از ته ِ دریا نامه دادن چقدر سخت شده توی زندان جمله و کلمه مثل فریادهای یک محکوم رو به دیوارهای ناشنوا باید این نامه را شروع کنم از خودم که شبیه ِ قبلا نیست از خودم: لُخت و خیس و پست مدرن! از خودم، روبروی عکس شما ... داستانی از آدمی مرموز که زنش را از عشق خواهد کشت یا که نه!

برچسب: بخشی از وصیت نامه یک شهید,بخشی از وصیت نامه ی یک شهید,بخشی از یک فیلم نامه,بخشی کوتاه از وصیت نامه یک شهید, نویسنده: امیر نوری تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 2:40

به مادرم بنویسید حالمان خوب است به هر کجا بروی رنگ آسمان خوب است!! به مادرم بنویسید مهدی ات زنده ست! که زندگی من این گوشه ی جهان خوب است که فالگیر «حرم » در میان دستم دید: دوشنبه، بیست و دو دی! بله، زمان خوب است که آب و دانه و جفت و بهار آماده ست قفس همیشه برای پرندگان خوب است به مادرم بنویسید از غم غربت و بعد نیز بگویید بی گمان خوب است! به مادرم بنویسید گرچه خواهم مُرد دلم خوش است که پایان داستان خوب است

برچسب: به مادرم بنویسید حالمان خوب است,به مادرم بنویسید, نویسنده: امیر نوری تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 2:40

تو آمدی که بگویی: اگر... اگر می رفت... تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت! تو آمدی و چنان زل زدی به پوچی من که داشت حوصله ی انتظار سر می رفت!! تو آمدی و کسی گوشه ی غزل هی با ↓ ردیف و قافیه هایی عجیب ور می رفت تو آمدی، کلماتی که مرد ساخته بود شبیه صابون از دست شعر در می رفت از اینکه آمده تا... بیشتر پشیمان بود از اینکه آمده تا... هرچه بیشتر می رفت! اشاره کرد خدا سمت پرتگاه... ولی ↓ به گوش من... و تو این حرف ها مگر می رفت! ■ تو آمدی که بگویی... به گریه افتادی! و پشت پنجره انگار یک نفر می رفت

برچسب: تو آمدی که بگویی اگر,اگر می رفت, نویسنده: امیر نوری تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 2:40

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند با جرثقیل از دل من سنگ می برند فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است در من تناقضی ست که هر روزش از شب است خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها پرواز می کنند مرا قورباغه ها از یاد می برند مرا دیگری کنند از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند درباره ی زنی که منم داوری کنند با آن سبیل! و خنجر ِ در آستینشان در حقّ ما برادری و خواهری کنند!! چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود با ابرهای غمزده خاکستری کنند ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجن بگذار تا خران چمن! نوکری کنند ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها! در وصف عشق

برچسب: از چشمهام آدم دلتنگ می برند, نویسنده: امیر نوری تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 3:48

خدا نشسته كه یك روز كشف تان بكند بدین وسیله دلش را مگر جوان بكند هرآنكه منكر اعجاز چشم های تو است بگو بیاید و یكبار امتحان بكند غزل شده ست «نمك گیر » تا كه بغض مرا به خنده های «ملیح » تو میهمان بكند زبان به لكنت افتاده، لكنتی ابدی كه شرح منظره ی عشق را بیان بكند خدا به چادر مشكیت زل زده... وَ تنت كه ماه را وسط شب به آسمان بكند فرشتگان مقرّب سیاه مست شوند اگر كه چشم شما را در استكان بكند! خطوط گیج تنت سال هاست منتظر است كه راز خلقت احساس را عیان بكندش

برچسب: خدا نشسته كه یك روز كشف تان بكند, نویسنده: امیر نوری تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 11:16

اجازه هست که اسم ترا صدا بزنم به عشق قبلی یک مرد پشت پا بزنم اجازه هست که عاشق شوم، که روحم را میان دست عرق کرده تو تا بزنم دوباره بچه شوم بی بهانه گریه کنم دوباره سنگ به جمع پرنده ها بزنم دوباره کنج اتاقم نشسته شعر شوم و یا نه! یک تلفن به خود شما بزنم نشسته ای و لباس عروسیت خیس است هنوز منتظری تا که زنگ را بزنم برای تو که در آغاز زندگی هستی چگونه حرف ز پایان ماجرا بزنم؟! دوباره آمده ای تا که عاشقت باشم و من اجازه ندارم عزیز جا بزنم!ش

برچسب: اجازه هست که اسم ترا صدا بزنم,اجازه هست که اسم تو را صدا بزنم,اجازه هست كه اسم تو را صدا بزنم, نویسنده: امیر نوری تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 11:16

دیوانگی هایم تر از تر تر تری دارد!! دیوار، دیوار است با اینکه دری دارد این داستان را نصفه کاره ول کنم؟! کردم! هرچند می دانم که حتماً آخری دارد تزریق ِ مُشتی گاو در رگ های آزادی خودکار سبزت دست های لاغری دارد سر را به دیواری که اصلا نیست می کوبد این شعر معلوم است درد دیگری دارد انگشت خونی را درآور تا حسابم کن دیوانگی ها را بچین و انتخابم کن با غم شروعم کن که آخر می شوم با غم داغی تر از تزریقی و تزریق تر داغم! از چی بترسم که تو از این جوهر خودکار آنقدر می ترسی که من به مرگ مشتاقم هر کس غمی دارد که نصفی از شبش، نان است مشتی زدیم و جنس این دیوار، سیمان

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 8:43

کنار پنجره یک مرد داشت جان می داد غرور، قدرت خود را به من نشان می داد کسوف بود؟ نه! خورشید دلگرفته ظهر پیام تسلیتش را به آسمان می داد دلم برای خودم لااقل کمی می سوخت اگر که پوچی دنیایتان امان می داد زمان همیشه مرا زیرخویش له می کرد همیشه فرصت من را به دیگران می داد پسر گرفت سر تیغ را، رگش را زد پدر به کودک قصهّ هنوز نان می داد و بعد زلزله شد، چشم را که وا کردم میان خواب کسی هی مرا تکان می داد!!

برچسب: کنار پنجره یک مرد داشت جان می داد, نویسنده: امیر نوری تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 8:43

اتوبان، رودخانه ای غمگین است که مرا از تو دور می کند آب که از سر ما گذشت اما ماهی ها غرق نخواهند شد تنها در کنار اتوبان می ایستند و برای شیشه های بالا کشیده دست تکان می دهند تا از سرما یخ بزنند و روی آب بیایند تنها سنگ ها هستند که برای همیشه ته نشین خواهند شد ■ تو با شوهرت ماهی می خوری من زل می زنم به ماه و دیوانه می شوم و کوچه ها را آواز می خوانم و به سنگ ها لگد می زنم و زنم و... بغضم می ترکد از تو که دور می شوم کوچه که هیچ! گاهی اتوبان هم بن بست است من رودخانه ای را می شناسم که با دریا قهر کرد و عاشقانه به فاضلاب ریخت

برچسب: اتوبان,اتوبان تهران شمال,اتوبان حکیم,اتوبان مدرس,اتوبان تهران کرج,اتوبان باقری,اتوبان ستاری,اتوبان قزوین رشت,اتوبان تهران قم,اتوبان نیایش, نویسنده: امیر نوری تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 8:43

اگر که درد، از این گریه تا عصب برسد اگر که عشق، لبالب شود به لب برسد که سال ها بدوی، قبل خط ّ پایانی یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد! که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید... کسی نمی آید، نه! کسی نمی آید

برچسب: یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد, نویسنده: امیر نوری تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 8:42

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود از خانه ای که بوی تنت را گرفته بود می خواستی که جیغ شوی: خسته ام عزیز! یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود !! می خواستی فرار... که مثل دو چشم خیس چیزی مقابل ترنت را گرفته بود می خواستی بمیری و از دست دست هاش... با گریه گوشه ی کفنت را گرفته بود ■ لعنت به روزگار که از خاطرات من حتی خیال داشتنت را گرفته بود لعنت به روزگار که ما را دو نیم کرد چیزی شبیه «تو » که منت را گرفته بود که اوّلا «گرفته دلم » ثانیاً... شبی ↓ تیره تمام ثانیاًت را گرفته بود !! ■ حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود بویی غریبه کلّ تنت را گرفته بود

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 11:42

- آن مرد می رود ... : خُب دیگر چه ؟! - می رود ... سبقت گرفته از خود و از هرچه می رود : اول چه كار كرد ؟ - از این شهر پوچ رفت : این ابتدای قصّه ! در آخر چه ؟! - می رود : فرضاً كه باز بود در بسته ی قفس تكلیف این پرنده ی بی پر چه؟ می رود ؟! او قول داده بود بماند كه زندگی ... - آن مرد مُرده است ببین ! گرچه می رود زن بیت بیت توی غزل ایستاده است مردی ورق زنان ته دفترچه می رود !

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 3:48

نیست جز مرگ مرا تسلیتی عشق ناکام همین عشق من است دلم از غصه به جان آمد و جان باز زندانی زندان تن است بی گمان قصه ی جان کندن من قصه ی عشق همان کوه کن است که تو شیرین به مزارم گویی: این همان شاعر شیرین سخن است وین منم تیشه به جانش زده ام (فریدون مشیری)

برچسب: فریدون مشیری,فریدون مشیری ویکی پدیا,فریدون مشیری دوستی,فریدون مشیری ریشه در خاک,فریدون مشیری pdf, نویسنده: امیر نوری تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 9:54

اتّفاق است اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه می افتد می زند زل به «چشم» غمگینی... و به روز «سیاه» می افتد سال ها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت حال روی جنازه ی سنگیش روزها عکس ماه می افتد! هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه می افتد خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی گفته بودند و باز یادم رفت: چاهکن توی چاه می افتد! عشق مثل دونده ای گیج است، گاه در راه مانده می بازد گاه هم پشت خطّ پایانی توی یک پرتگاه می افتد دست می لرزد از... نمی داند! عقل شک می کند به بودنِ خویش من منم! تو تویی! تو، من، من،

برچسب: قیمت به روز ورق سیاه, نویسنده: امیر نوری تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 3:50

نه من دست بلند کرده بوودم تو روش نه نازکتر از گل شنیده ازم یه چند ماهیه از خودش دوره و یه چند ماهی میشه بریده ازم نه کج رفته بودم بشه ادعا داشت نه هیزم بتونم که پستی کنم رفیقی ندارم بپرسین ازش که این خونه رو خرجه مستی کنم ببین من واسه سقفه این زندگی زمینو رو دووشم کشیدم بفهم زمینو زمونم بدوزی بهم طلاقت نمیدم نمیدم بفهم ببین من واسه سقفه این زندگی زمینو رو دووشم کشیدم بفهم زمینو زمونم بدوزی بهم طلاقت نمیدم نمیدم بفهم آرش توفیقی

برچسب: طلاقت نمیدم,طلاقت نمیدم افشین آذری,رمان طلاقت نمیدم,آهنگ طلاقت نمیدم,دانلود اهنگ طلاقت نمیدم,من طلاقت نمیدم,رمان من طلاقت نمیدم, نویسنده: امیر نوری تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 22:26

خورشید مردّد است، کمرنگ شده هر چیز که دست می زنم سنگ شده انگار که حال و روز دنیا خوش نیست شاید که دلت برای من تنگ شده

برچسب: شاید که دلت برای من تنگ شده, نویسنده: امیر نوری تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 22:26

من اینجا غریبم کجایی کجایی امون از غم این جدایی جدایی غمتو رو دوشم نذار کار من نیست همه رفتن و هیچکس دلدار من نیست من و خونه و بی تو یه بغل درد کسی فکر این حال و احوال من نیست من اینجا رو بی تو نمی خوام نمی خوام یه خسته یه عاشق یه بیمار تنهام تو رفتی نگاهای مردم عوض شد با هیچکس به غیر از خودت راه نمیام دارم دل از زندگی می برم دارم مثل بارون زمین می خورم خبر داری این روزا بی تو کجا چجوری دارم زندگی می کنم نگار سیه چشم من جات همیشه تو قلبیه که داغ چشمات و داره نمک میزنه زخم تو این اتاقی که هر شب تب خاطرات با تو داره من اینجا رو بی تو نمی خوام نمی خوام یه خسته یه

برچسب: نگار جواهریان,نگار عابدی,نگار فروزنده,نگار,نگارگری,نگارخانه,نگار محمدی,نگار اسکندرفر,نگاری, نویسنده: امیر نوری تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 22:26

به دوست داشتن مرد بستگی دارد به انتهای شبی سرد بستگی دارد که عاشقش شده باشم که عاشقم شده با ... که دستهای زن از درد ... بستگی دارد به عشق، به هیجان، به خدا، به چیزی سفت به آنچه مرد نمی کرد بستگی دارد ! به آنچه مرگ مرا برد قابل ربط است به آنچه عشق تو آورد بستگی دارد تمام صحنه ی بی اتفاق من... و شما به باد و پیرهنی زرد بستگی دارد غزل تمام شده... و ادامه ی این شعر به لحن واژه ی «برگرد» بستگی دارد

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 0:11

و ما که گریه نکردیم، گریه؟! نه! کردیم... به ما چه مرد نباید که... ما که نامردیم! اگر که پنجره را سمت عشق می بستند بدون شعر... و گریه چه کار می کردیم؟! زنی به خاک نشست و به چشممان زل زد و ما که سایه ی خود را به جا نیاوردیم و قد کشید درون سکوتمان خورشید و بر جنازه ی یک عشق، سایه گستردیم شما که درد کشیدید، درد را دیدید به حال ما نرسیدید، ما خود ِ دردیم! خلاصه ی همه ی زندگی ما اشک است بیا دوباره به آغاز شعر برگردیم

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 20:20

قصه ام از کجا شروع شده؟ اوّل و آخرش مشخص نیست... نیست یعنی که کاشکی بودم! هست یعنی که هست شد، پس نیست! هست ِ در کوچه های پایینیم، جمع کبریت و پمپ بنزینیم فکر کردیم و کرد و غمگینیم... واقعا خوش به حال ِ هر کس نیست هر که هرگز نبوده و نشود، هر که می داند از نمی داند هر که هر که هر آنکه و هر که... خودمان دردهایمان بس نیست؟! گوشه ی صفحه نقطه ای گیجم! مرگ، آن سوی کاغذ کاهی هر دو ضلعم به هیچ محدود است، هیچ چی خارج از مثلث نیست صبح ها با امید می خوانند! بچّه گنجشک ها نمی دانند صحنه ی جنگ بمب و موشک هاست آسمانی که مال کرکس نیست نه عذابی برای قهر رسید، نه خدایی به داد

برچسب: قصه ام از کجا شروع شده, نویسنده: امیر نوری تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 5:23

صفحه بندی